زلال حکمت
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
چت باکس


سروده ای زیبا از استاد علی اکبر لطیفیان

آفریدند آفرینش را برای پنج تن

پس همه هستند خلق ماجرای پنج تن

مثل جبرائیل،من تا عرش بالا می روم

آن زمان هایی که می افتم به پای پنج تن

نذر اهل بیت(ع)؛ اهل بیت باید ذبح کرد

بچه های ما فدای بچه های پنج تن

استجابت در قسم دادن به نام فاطمه است

پس بدون او نمی گیرد دعای پنج تن

فاطمه در عین وحدت،گاه کثرت می شود

می رسد از جانب یک تن صدای پنج تن

یک بدن که طاقت روح وسیعش را نداشت

لاجرم تکثیر شد در جای جای پنج تن

هم رضای پنج تن باشد رضای فاطمه

هم رضای فاطمه باشد رضای پنج تن

ما در این دنیا و آن دنیا یکی از این دو ایم:

یا غلام پنج تن یا که گدای پنج تن

[ جمعه 08 شهریور 1392 ] [ 06:37 ] [ zolalehekmat ]

آشنایی با قصیده ای زیبا از استاد سخن سعدی

شکر و سپاس و منت و عزت خدای را

پروردگار خلق و خداوند کبریا...

این بیت مطلع یکی از قصیده های پر مغز و دلنشین حضرت سعدی است.این قصیده را در (کلیات سعدی)به تصحیح مرحوم محمد علی فروغی در بخش (مواعظ) و اولین قصیده فارسی می توانید مشاهده فرمایید.

ابیات آغازین این قصیده ی زیبا در بر دارنده ی معارف ژرف توحیدی و تمام آن برگرفته از قرآن است:

دادار غیب دان و نگهدار آسمان

رزاق بنده پرور و خلاق رهنما

اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش

یکتا و پشت عالمیان بر درش دوتا

گوهر ز سنگ خاره کند لؤلؤ از صدف

فرزند آدم از گِل و برگ گُل از گیا

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هوالذی خلق الارض و السما

...دریای لطف اوست وگرنه سحاب کیست

تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا؟

انشأتنا بلطفک یا صانع الوجود

فاغفرلنا بفضلک یا سامع الدعا

ارباب شوق در طلبت بی دلند و هوش

اصحاب فهم در صفتت بی سرند و پا

...شاهان بر آستان جلالت نهاده سر

گردن کشان مطاوع و کیخسروان گدا...

سعدی سپس در ادامه این قصیده ی غراء؛ با این در آمد زیبا به مدح سرور کائنات حضرت محمد مصطفی-علیه افضل السلام و الصلوات- می پردازد:

چندین هزار سکه پیغمبری زدند

اول به نام آدم و آخر به مصطفی

یکی از زیباترین نوآوری های استاد سخن؛در مدح پیامبر اکرم(ص) در این ابیات است که به تفسیر عرفانی آیه ی شریفه  ی(اذا الشمس کورت) می پردازد:

دانی که در بیان اذا الشمس کورت

معنی چه گفته اند بزرگان پارسا؟

یعنی وجود خواجه سر از خاک بر کند

خورشید و ماه را نبود آن زمان ضیا...

آنگاه سعدی سخن را با مدح خلفاء راشدین ادامه می دهد. نکته ی قابل توجه این که مقایسه ی مدح امیر المؤمنین(ع) با سه خلیفه دیگر ما را به نتیجه ی مهمی می رساند و آن این که هم در تعداد ابیات و هم در محتوای مدح؛ ستایشگری سعدی از امیر مؤمنان جایگاه ویژه ای یافته است:

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند

جبار در مناقب او گفته (هل اتی)

زور آزمای قلعه خیبر که بند او

در یکدگر شکست به بازوی لا فتی

مردی که در مصاف زره پیش بسته بود

تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا

شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود

جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا

دیباچه مروت و سلطان معرفت

لشگرکش فتوت و سردار اتقیا

فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست

ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی...

بیت اخیر نشانگر این است که سعدی هم به مقام عصمت اهل بیت(ع) به ویژه امیرالمؤمنین معتقد بوده و هم مسأله (شفاعت) را پذیرفته است و این بر خلاف اعتقاد اهل سنت است:

یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه

یا رب به خون پاک شهیدان کربلا...

آنگاه کلام سعدی بزرگ تا آخر این قصیده؛ مناجات با حضرت رب الارباب است، مناجاتی زیبا و برآمده از سینه ای سرشار از معرفت:

...یا رب خلاف امر تو بسیار کرده ایم

وامید بسته بر کرمت عفو ما مضی

یا رب به لطف خویش گناهان ما بپوش

روزی که رازها فتد از پرده برملا

همواره از تو لطف و خداوندی آمده است

وز ما چنانکه در خور ما فعل ناسزا

...ما را تو دست گیر و حوالت مکن به کس

الا الیک حاجت درماندگان فلا

...کردی تو آنچه شرط خداوندی تو بود

ما در خور تو هیچ نکردیم ربنا

سهل است اگر به چشم عنایت نظر کنی

اصلاح قلب را چه محل پیش کیمیا

...کس را به خیر و طاعت خویش اعتماد نیست

آن بی بصر بود که کند تکیه بر عصا...

از ویژگی های مهم این قصیده که آن را در ردیف سروده های ماندگار سعدی قرار داده است؛ ارتباط ژرف این قصیده با کلام وحی است. انشاالله در آینده به برخی از اشارات قرآنی سعدی در این قصیده خواهم پرداخت.

مطالعه این قصیده زیبای استاد سخن؛سعدی بزرگ را به همه دوستان فرهیخته ام توصیه می کنم.

[ سه‌شنبه 05 شهریور 1392 ] [ 09:06 ] [ zolalehekmat ]

بهشت قرب...

وقتی که رأفت تو فراگیر می شود

آلوده در حریم تو تطهیر می شود

دیوانه می شود دل و زنجیر می شود

عمری به پای سفره نمک گیر می شود

افتاده باز مرغ دل من به دامتان

این ذره راه یافت به این بار عامتان

...........

هر قامتی که قامت دلجو نمی شود

هر یوسفی که یوسف مه رو نمی شود

هر چهره ای که عکس هوالهو نمی شود

(هر پادشه که ضامن آهو نمی شود)

اینجا به روی بال ملک پا گذاشتیم

دل را در آستان شما جا گذاشتیم

.............

دل را ز قید و بند غم آزاد می کنی؟

با یک اشاره ات دلم آباد می کنی؟

در گوشه دلم حرم ایجاد می کنی؟

من را دخیل پنجره فولاد می کنی؟

آقا! بهشت قرب تو را کم نمی دهم

پای ضریح را به دو عالم نمی دهم

...........

مهمان آستان تو در شهر مشهدم

آقای من! اگر چه گنه کارم و بدم

اما بدون دعوتت اینجا نیامدم

حاشا به لطف و رأفت تو گر کنی ردم

از کوثر ولایت تو مست می شوم

پای ضریح ناز تو پابست می شوم

...........

شمس الشموس! ضامن آهو! اباالحسن!

بر آستان لطف تو چشم امید من

یک بار هم کرم کن و من را صدا بزن

یادم بده در آتش عشق تو سوختن

این جذبه های شوق مرا تا کجا کشد؟

سلطان که دیده غیر تو ناز گدا کشد؟

............

آقای من! به غیر توأم کس حبیب نیست

بیمار عشق هستم و جز تو طبیب نیست

می خوانمت؛ که غیر تو نعم المجیب نیست

گویند تو غریبی و گویم غریب نیست؛

غربت کجا و این حرم و بارگاه تو؟

این سیل زائران که همه خاک راه تو؟

...........

آقا! دوباره در حرم و آستانتان

مهلت نمی دهد به من این اشک بی امان

مرغ دلم ز مشهد آقای مهربان

پر زد دوباره سوی حرم های بی نشان

با پای دل؛ به چشم تر و سوز سینه ام

پای ضریح ناز تو؛ اما مدینه ام

............

مظلوم تر ز فاطمه!آقای بی حرم!

ای آستان رحمت و ای قبله کرم

آورده پیش تو کرم و لطف و جود؛ کم

من روضه خوان غربت و بی تابی توأم

گفتی غمی چو ماتم و سوز حسین نیست

روزی به روزگار چو روز حسین نیست

..............

در عرش و فرش زلزله و انقلاب شد

خنجر به دست آمد و در اضطراب شد

وارد به قتلگاه به هول و شتاب شد

" والشمر جالسٌ..." دل زینب کباب شد

با روضه های حضرت ارباب بی کفن

پای ضریح ناز توأم یا ابا الحسن!

...........................................

سروده ی : محمد حسین تقوایی

(مشهد مقدس مرداد 92)

(با تشکر از سایت "باشگاه شعر آیینی" به خاطر انتشار این شعر )

 

 

 

 

 

[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 15:59 ] [ zolalehekmat ]

 

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ

 

برگرفته از کتاب “Even Angels Ask (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی

 

داستانی که می خوانید، داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ استاد ریاضیات دانشگاه است.

 

وی که در خانواده ای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده در ۱۸ سالگی ملحد می شود. وی از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن هدیه گرفت و ظرف سه سال همه ی آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد.

 

دکتر جفری لانگ تاکنون چند کتاب درباره ی تجربه ایمان خود نوشته که از این میان می توان به کتاب «نبرد برای ایمان» و «حتی فرشتگان نیز می پرسند» اشاره کرد.

 

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره ی چگونگی ادای نماز به من داد.

 

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که: راحت باش! به خودت فشار نیار! بهتره فعلا آرام آرام پیش بری

 

پیش خودم گفتم: آیا نماز اینقدر سخت است؟

 

ولی من نصیحت دانشجوها را فراموش کردم و تصمیم گرفتم نمازهای پنجگانه را به زودی شروع کنم.

 

آن شب مدت زیادی را در اتاق خودم بر روی صندلی نشسته بودم و زیر نور کم اتاق حرکت های نماز را با خودم مرور می کردم و توی ذهنم تکرار می کردم. همینطور آیات قرآنی که باید می خواندم و همچنین دعاها و اذکار واجب نماز را

 

از آنجایی که چیزهایی که باید می خواندم به عربی بود، باید آنها را به عربی حفظ می کردم و معنی اش را هم به انگلیسی فرا می گرفتم.

 

آن کتابچه را ساعت ها مطالعه کردم، تا آنکه احساس کردم آمادگی خواندن اولین نمازم را دارم.

 

ساعت نزدیک به نیمه ی شب بود. برای همین تصمیم گرفتم نماز عشاء را بخوانم

 

داخل دستشویی آن کتابچه را روبروی خودم بر روی سنگ روشویی گذاشتم و صفحه ی چگونگی وضو را باز کردم.

 

دستورات داخل آن را قدم به قدم و با دقت انجام دادم. مانند آشپزی که برای اولین بار دستور پخت یک غذا را انجام می دهد!

 

وقتی وضو را انجام دادم شیر آب را بستم و به اتاق برگشتم در حالی که آب از سر و وصورت و دست و پاهام می چکید. چون در آن کتابچه نوشته بود بهتر است آدم آب وضو را خشک نکند۱

 

وسط اتاق به سمتی که به گمانم قبله بود ایستادم. نگاهی به پشت سرم انداختم که مطمئن شوم در خانه را بسته ام! بعد دوباره به قبله رو کردم. درست ایستادم و نفس عمیقی کشیدم. بعد دستم را در حالی که باز بود به طرف گوش هایم بالا بردم طوری که لاله ی گوشم را لمس کردم .۲ بعد با صدایی پایین الله اکبر گفتم.

 

امیدوار بودم کسی صدایم را نشنیده باشد! چون هنوز کمی احساس انفعال می کردم، یعنی هنوز نتوانسته بودم بر این نگرانی که ممکن است کسی من را زیر نظر دارد غلبه کنم.

 

ناگهان یادم آمد که پرده ها را نکشیده ام و از خودم پرسیدم: اگر کسی از همسایه ها من را در این حالت ببیند چه فکر خواهد کرد!؟

 

نماز را ترک کردم و به طرف پنجره رفتم و نگاهی به بیرون انداختم تا مطمئن شوم کسی آنجا نیست. وقتی دیدم کسی بیرون نیست احساس آرامش کردم. پرده ها را کشیدم و دوباره به وسط اتاق برگشتم

 

یک بار دیگر رو به سوی قبله کردم و درست ایستادم و دستم را تا بناگوش بالا بردم و به آرامی گفتم: الله اکبر.

 

با صدای خیلی پایینی که شاید شنیده هم نمی شد به آرامی سوره ی فاتحه را به سختی و با لکنت خواندم و پس از آن سوره ی کوتاهی را به عربی خواندم ولی فکر نمی کنم هیچ شخص عربی اگر آن شب تلاوت من را می شنوید متوجه می شد چه می گویم!!

 

پس از آن باز با صدایی پایین تکبیر گفتم و به رکوع رفتم بطوری که پشتم عمود بر ساق پایم شد و دست هایم را بر روی زانویم گذاشتم.

 

احساس خجالت کردم… چون تا آن روز برای کسی خم نشده بودم. برای همین خوشحال بودم که تنها هستم.

 

در همین حال که در رکوع بودم عبارت سبحان ربی العظیم را بارها تکرار کردم. پس از آن ایستادم و گفتم: سمع الله لمن حمده، ربنا ولک الحمد

 

حس کردم قلبم به شدت می تپد و وقتی بار دیگر با خضوع تکبیر گفتم دوباره احساس استرس بهم دست داد چون وقت سجده رسیده بود.

 

در حالی که داشتم به محل سجده نگاه می کردم، سر جایم خشکم زد… جایی که باید با دست و پیشانیم فرو می آمدم. ولی نتوانستم این کار را بکنم! نتوانستم به سوی زمین پایین بیایم. نتوانستم خودم را با گذاشتن بینی ام بر روی زمین کوچک کنم… به مانند بنده ای که در برابر سرورش کوچک می شود

 

احساس کردم پاهایم بسته شده اند و نمی توانند خم شوند.

 

بسیار زیاد احساس خواری و ذلت بهم دست داد و خنده ها و قهقهه های دوستان و آشناهایم را تصور کردم که دارند من را در حالتی که در برابر آنها تبدیل به یک احمق شده ام، نگاه می کنند. تصور کردم تا چه اندازه باعث برانگیختن دلسوزی و تمسخر آنها خواهم شد.

 

انگار صدای آنها را می شنیدم که می گویند: بیچاره جف! عرب ها در سانفرانسیسکو عقلش را ازش گرفته اند!

 

شروع کردم به دعا: خواهش می کنم، خواهش می کنم کمکم کن

 

نفس عمیقی کشیدم و خودم را مجبور کردم که پایین بروم. الان روی دو زانوی خود نشسته بودم… سپس چند لحظه متردد ماندم و بعد پیشانیم را بر روی سجاده فشار دادم… ذهنم را از همه ی افکار خالی کردم و گفتم: سبحان ربی الأعلی

 

الله اکبر… این را گفتم و از سجده بلند شدم و نشستم. ذهن خود را همچنان خالی نگه داشتم و اجازه ندادم هیچ چیز حواسم را پرت کند.

 

الله اکبر… و دوباره پیشانی ام را بر زمین گذاشتم. در حالی که نفس هایم به زمین برخورد می کرد جمله ی سبحان ربی الأعلی را خودبخود تکرار می کردم. مصمم بود که این کار را به هر قیمتی که شده انجام بدهم.

 

الله اکبر… برای رکعت دوم ایستادم. به خودم گفتم: هنوز سه مرحله مانده. برای آن قسمت نمازم که باقی مانده بود با عواطف و احساسات و غرورم جنگیدم. اما هر مرحله آسان تر از مرحله ی قبل به نظر می رسید تا اینکه در آخرین سجده در آرامش تقریبا کاملی به سر می بردم.

 

سپس در آخرین نشستنم، تشهد را خواندم و در پایان به سمت راست و چپ سلام دادم.

 

در حالی که در اوج بی حسی قرار داشتم همچنان در حالت نشسته بر روی زمین باقی ماندم و به نبردی که طی کردم فکر کردم… خجالت کشیدم که چرا برای انجام یک نماز تا پایان آن اینقدر با خودم جنگیدم.

 

در حالی که سرم را شرم آگین پایین انداخته بودم به خداوند گفتم: حماقت و تکبرم را ببخش، آخر می دانی من از جایی دور آمدم… هنوز راهی طولانی مانده که باید طی کنم.

 

و در آن لحظه احساسی پیدا کردم که قبلا تجربه نکرده بودم و برای همین وصف آن با کلمات غیر ممکن است.

 

موجی من را در بر گرفت که هیچگونه نمی توانم وصفش کنم جز اینکه آن حس به « سرما » شبیه، بود و حس کردم که از نقطه ای داخل سینه ام بیرون می تابد.

 

چونان موجی بود عظیم که در آغاز باعث شد جا بخورم. حتی یادم هست که داشتم می لرزیدم، جز اینکه این حس چیزی بیشتر از یک احساس بدنی بود چون به طرز عجیبی در عواطف و احساسات من تاثیر گذاشت.

 

گو اینکه « رحمت » به شکلی تجسم یافت و مرا در بر گرفت و در درونم نفوذ کرد.

 

سپس بدون اینکه سببش را بدانم گریه کردم. اشک ها بر صورتم جاری شد و صدای گریه ام به شدت بلند شد. هرچه گریه ام شدیدتر می شد حس می کردم که نیرویی خارق العاده از رحمت و لطف مرا در آغوش می گیرد.

 

این گریه نه برای احساس گناه نبود… گر چه این گریه نیز شایسته من بود… و نه برای احساس خاری و ذلت و یا خوشحالی… مثل این بود که سدی بزرگ در درونم شکسته و ذخیره ای عظیم ار ترس و خشم را به بیرون می ریزد.

 

در حالی که این ها را می نویسم از خودم می پرسم که آیا مغفرت الهی تنها به معنای عفو از گناهان است و یا بلکه به همراه آن به معنای شفا و آرامش نیز هست.۳

 

مدتی همانگونه بر روی دو زانو و در حالی که بسوی زمین خم بودم وصورتم را بین دو دستم گرفته بودم، می گریستم.

 

وقتی در پایان، گریه ام تمام شد به نهایت خستگی رسیده بودم. آن تجربه به حدی غیر عادی بود که آن هنگام هرگز نتوانستم برایش تفسیری عقلانی بیابم. آن لحظه فکر کردم این تجربه عجیب تر از آن است که بتوانم برای کسی بازگو کنم.

 

اما مهمترین چیزی که آن لحظه فهمیدم این بود که من بیش از اندازه به خداوند و به نماز محتاجم.

 

قبل از اینکه از جایم بلند شوم این دعای پایانی را گفتم:

 

«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم

[ چهارشنبه 09 مرداد 1392 ] [ 23:14 ] [ vahid ]

 "یاد بگیریم به شعائر الهی احترام بگذاریم"

 

امروز22 رمضان 2013  است ،اتفاق جالبی افتاد حیفم آمد برایتان ننویسم:

"مگر آلان رمضان نیست؟"

صاحبخانه ما مسیحی است تا آنجا که ما نسبت به ایشان شناخت پیدا کرده ایم انسان بافرهنگ و فهمیده ای است ،برعکس اسپانیایی ها که انگلیسی بلد نیستند ایشان انگلیسی می داند به همین جهت ما راحت تر با هم ارتباط برقرار می کنیم .بسیار به ایران و فرهنگ ایرانی و اسلامی علاقه مند شده است وچون شغلش گردشگری است قصد دارد حتما به ایران سفر کند .

امروز با هم قرار داشتیم .ایشان مدتی هم در سفر بود قصد داشت ما را ببیند در ضمن درباره قرار داد جدید آب و گاز با هم صحبت کنیم .

معمولا وقتی به ما سر می زند ما از ایشان" ایرانی" پذیرایی می کنیم با هر چه که در منزل باشد ،پسته ،چای ،نبات و.... که بسیار هم مورد پسندشان واقع می شود.

امروز هوا گرم بود رأس ساعت 6عصر که قرارمان بود زنگ در را زد. سلام احوالپرسی کردیم  و خوش آمد گفتیم و ایشان را به داخل دعوت کردیم ،دعوت ما را رد نمی کند ،داخل شد.

کمی با الینا شوخی وصحبت کرد و ما هم تعدادی نامه  مربوط به ایشان را که در صندوق پستی گذاشته بودند تحویلشان دادیم ،درباره قرارداد جدید صحبت کردیم وقرارهای آینده را گذاشتیم .

 ایشان با الینا سرگرم شد ومن  به آشپزخانه رفتم تا چیزی برای پذیرایی بیاورم .خانم زحمت کشیده بودند و شربت خاکشیر درست کرده بودند ،با سینی شربت وآب میوه  وارد پذیرایی شدم به محض اینکه مرا دید گفت:

"مگر آلان رمضان نیست؟"

خیلی تعجب کردم ،آخر مسلمانان در مادرید آن تعداد نیستند که شهروندان از شعائر و آداب دینی آنها با خبر باشند شاید فقط مسلمانان را با حجابشان بشناسند.

گفتم :بله .

گفت: وشما روزه هستید ؟

باز هم جواب  دادم :بله ما روزه هستیم.

گفت: پس من چیزی نمی خورم .چون شما روزه دارید!!!

و نخورد.

گفتیم مشکلی نیست .خلاصه با اصرار ما کمی از شربت خاکشیر "آن هم چون برایش جدید بود"نوشید ولی چند بار از ما  معذرت خواهی کرد که در مقابل شما که روزه دارید من نباید چیزی بخورم.

"به عقاید یکدیگر و به شعائر الهی احترام بگذاریم"

[ چهارشنبه 09 مرداد 1392 ] [ 21:39 ] [ vahid ]

حافظ و قرآن

( سیری در اشارات قرآنی حافظ)

ان الذین امنوا و عملوالصالحات سیجعل لهم الرحمن وداً

(مریم 96)

کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادند؛ به زودی (خدای) رحمان برای آنان محبتی (در دل ها) قرار می دهد.

برآستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد

(تصویر مربوط به آرامگاه حافظ در زمان ناصرالدین شاه می باشد.)

 

 

 

 

 

 

 

 

[ شنبه 29 تیر 1392 ] [ 16:23 ] [ zolalehekmat ]

تصویری قدیمی از بقعه متبرکه حضرت امام زاده حسن(ع) شهرستان فسا

حضرت امام زاده حسن(ع) از نوادگان حضرت امام موسی کاظم(ع) و مدفون در شهرستان فسا در محله ای به نام فیروزادمرد می باشد.

شهیدان والا مقام شهرستان فسا در جوار این بزرگوار آرمیده اند.

نمایی از وضعیت فعلی امام زاده حسن(ع)

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 14:13 ] [ zolalehekmat ]

    رمضان با المیزان   

                       

بخش هفتم: پاسخ های علامه به شبهات مسأله شفاعت(4)

اشکال چهارم:

اشکال کرده اند که وعده ی شفاعت دادن به بندگان؛ باعث جرأت مردم بر معصیت و واداری آنان بر هتک حرمت محرمات الهی است و این با هدف دین که همان شوق بندگان به سوی بندگی و اطاعت است، منافات دارد.پس باید آنچه از قرآن در مورد شفاعت آمده؛ به معنایی تأویل شود تا مزاحم با این اصل بدیهی نشود.

پاسخ:

مرحوم علامه به این اشکال هم از طریق نقضی و هم حلی پاسخ داده اند.

جواب نقضی:

عین این اشکال در باره آیاتی که وعده ی مغفرت می دهد نیز وارد است؛ درباره آنها چه می گویید؟چون این آیات نیز مردم را به ارتکاب گناه جری میکند. به ویژه آیه 48 نساء که مربوط به بخشش گناهان حتی بدون توبه است!

جواب حلی:

شفاعت وقتی مستلزم جرأت و جسارت مردم می شود که  مجرم و صفات او را معین کرده باشد و یا حد اقل گناه را معین نموده و فرموده باشد که چه گناهی با شفاعت بخشوده می شود و آیات شفاعت اینگونه نیست.

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 08:11 ] [ zolalehekmat ]

حافظ و قرآن

(سیری در اشارات قرآنی حافظ)

..بل له مافی السموات والارض کل له قانتون

(بقره116)

... بلکه هر چه در آسمان ها و زمین است ار آن اوست و همه فرمانپذیر اویند.

نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد

هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

..............

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار

در گردشند بر حسب اختیار دوست

 

 

 

 

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 07:29 ] [ zolalehekmat ]

رمضان با المیزان

بخش ششم: پاسخ های علامه به شبهات مسأله شفاعت(3)

اشکال سوم:

اشکال کرده اند که شفاعت در حقیقت تغییر اراده خداست و از آنجا که اراده خدا بر طبق علم است؛تغییر اراده از سوی خدا محال می باشد.توضیح این که اشکال کرده اند که شفاعت این است گکه خدا اراده ای می کند بر خلاف اراده اولش؛ اول برای گناه کار اراده عذاب کرده سپس توسط شفاعت و با تغییر اراده خدا عذاب از او برداشته می شود و این تغییر اراده از خدا محال است.

پاسخ:

قبول شفاعت از سوی خدا از نه از باب تغییر اراده او و نه از باب خطا و دگرگونی حکم سابق اوست؛ بلکه از باب دگرگونی در مراد و معلوم اوست. توضیح این که:

خدا می داند که فلان انسان به زودی حالات مختلفی به خود می گیرد؛ در فلان زمان حالی دارد،چون اسباب و شرایطی دست به دست هم می دهند و در او آن حال را پدید می آورند،خدا هم درباره او اراده ای می کند سپس در زمانی دیگر حالی بر خلاف حال اول به خود می گیرد و چون اسباب و شرایطی دیگر پیش می آید ؛ لذا خدا هم در حال دوم اراده ای دیگر درباره او می کند:

کل یوم هو فی شأن(خدا در هر روز شأنی و کاری دارد.رحمن 29)

یمحوا الله ما یشاء و یثبت و عنده علم الکتاب(هر چه را بخواهد محو ؛ و هر چه را بخواهد اثبات می کند و علم کتاب نزد اوست.رعد 39)

مثلا ما میدانیم که هوا به زودی تاریک می شود و ما برای دیدن به چراغ نیاز داریم و نیز می دانیم که به دنبال این تاریکی دوباره آفتاب طلوع می کند و هوا روشن می شود؛پس لاجرم اراده ما تعلق می گیرد به این که هنگام شب چراغ را روشن و هنگام روز آن را خاموش سازیم؛ ایا در این حال علم و اراده ما دگرگون شده است؟ نه.

آن تغییر علم و اراده ای از خداد محال است که با بقای معلوم و مراد بر حالی که داشته اند؛ علم و اراده بر آنها منطبق نگردد که از آن تعبیر به خطا و فسق می کنیم و مسأله شفاعت آن گونه که گذشت از این قبیل نیست.

 

[ چهارشنبه 26 تیر 1392 ] [ 16:20 ] [ zolalehekmat ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1393
فروردین 1393 اسفند 1392 بهمن 1392 دی 1392 آذر 1392 آبان 1392 مهر 1392 شهریور 1392 مرداد 1392 تیر 1392 خرداد 1392 اردیبهشت 1392 فروردین 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391 آبان 1391
امکانات وب